تبليغاتX
مشق آزادي - یادداشتی از رشید اسماعیلی
... تا رهایی سهراب کریمی
توضیح:یادداشت زیر از دوست عزیز ما و دوست سهراب ، آقای "رشید اسماعیلی" است که در وبلاگ خودبا نام و آدرس:
دست نوشته های یک لیبرال دموکراتhttp://gahneveshtha.blogfa.com  /
نگاشته اند.ما ، گردانندگان "مشق آزادی"مطلب ایشان را بدون اجازه از ایشان!عینن منعکس می کنیم. و تاکید می کنیم که منتظر یاد داشتها و نوشته ها ی دیگر دوستان نیز هستیم.
با تشکر از ایشان... تا رهایی سهراب کریمی و دیگر دوستان در بند.
به یاد همه ی دانشجویان کرد در بند
 

         برای سهراب کریمی

                 رشید اسماعیلی

می بینی عاقبت کارمان را؟ یک  روز برای این باید بنویسیم و یک روز  برای آن. برای این که در «بند» است و برای «آن» که کشته شده است. امروز اما می خواهم از سهراب و برای سهراب بنویسم به پاس دوستی مان و به احترام حقی که پایمال جفای روزگاران می شود.

می بینی سهراب کار روزگار را؟ تو در زندان و من اینجا ناتوان و مستاصل. نمی دانم روز و شب چگونه می گذرانی ولی باور کن روز و شب به یادت بوده ام، گر چه این «یاد» به کار تو نیاید. یاد آن بحثها و گاه عصبانی شدنها و دلخوری ها، یاد دلنگرانیت برای مردمی که اگر مریض شوند، کسی نیست که آنها را درمان کند. وقتی از کودکان کرُد که روی مین منفجر می شدند سخن می گفتی اشک حلقه می زد در چشمانت، که چرا هر روز باید بمیرند؟ چه داشتم به تو بگویم وقتی از آن همه رنج و محرومیت می گفتی، با همه ی اختلاف نظرهایمان لحظه ای در صداقت و شرافتت شک نکردم، که در جدال و مرد و نامرد، ترا در جبهه ی «مردان»، یافته بودم.

همیشه از حقوق بشر می گفتی، و هرگز خروج از مدار گفتگو و مسالمت را برنمی تافتی، جواد علیزاده نیز چنین بود، اگر چه کرد نبود ولی با درد و رنج این مردم می گریست و با شادی شان می خندید« مگر نه اینکه بنی آدم اعضای یک پیکرند»؟. فرشاد دوستی پور را چندان نمی شناختم ولی حتم دارم که اگر دوست و همفکر شماست لاجرم، انسانی مسالمت جو و اهل گفتگو و مداراست.

آخرین مکالمه مان را به خاطر می آورم، آن لحظه که در آن 18 آذر با شکوه از دانشگاه خارج می شدی، گفتم سهراب مواظب خودت باش، در آغوشم کشیدی و گفتی «من که کار خلافی نکرده ام» و راست می گفتی. مگر تو چه خلافی کرده بودی که زندان شوی؟ چقدر شاد و پر انرژی بودی آن روز  و من چقدر دلم گرفت وقتی خبر بازداشتت را شنیدم، آخر تو که کاری نکرده بودی.

تو عاشق کردستان بودی ولی هرگز قوم پرست نبودی، ایران را دوست داشتی و دل در گروَش نهاده بودی. یادم هست که همیشه می گفتی من ایرانیم، نه فقط کردستان که بلوچستان و خوزستان هم سرزمین من است. هیچگاه از خشونت دفاع نمی کردی ،سهل است در محکومیت خشونت پیش قدم نیز بودی.  چقدر دغدغه ی هویت داشتی و من نمی فهمیدمت. هنوز هم نمی فهمم، کاشکی زودتر آزاد شوی تا با تو باز هم از چالش هویت در جهان جهانی شده سخن بگویم و تو باز از دلنگرانیهایت برای زبان مادر سخن بگویی که چه عاشقانه از زبان مادریت سخن می گفتی،باز هم درکت نمی کردم چرا که مدتهاست عشق به زبان و خاک و هویتهای بر ساخته را فراموش کرده ام،من که آرزویم برچیده شدن تمایز ملتهاست، چگونه می توانستم بپذیرم تکثیر ملتها را در درون زیست بومم و همه ی اختلافمان همین بود.

حالا تو آنجایی و من شرمسار و خجلم از نا توانیم، از اینکه کاری ساخته نیست از من. کاشکی زودتر آزاد شوی، نمی دانم خبر را شنیده ای یانه، کاش نشنیده باشی خبر مرگ دانشجوی سنندجی را در زندان، می دانم که حساسی و آنجا توی آن سلول تنگ و تاریک غصه بر غصه ات افزوده می شود. کاشکی آزاد شوی سهراب، کاش زودتر آزاد شوی.

باری سهراب تو بمان، تو بمان برای ایران آباد و آزاد، برای ایرانی که «مال همه ی ایرانیان است»، برای وطنی که در آن هیچ کس به خاطر مذهبش،عقیده اش،قومیتش،جنسیتش و هر چیز دیگری از این قبیل از هیچ حقی محروم نشود. چنین ایرانی خانه ی همه ی ماست. و ما، دست در دست برای ساختن ایرانی چنین زیبا، هم پیمان خواهیم بود، که ترک و لر و بلوچ و فارس و عرب و گیلک و مازنی همه اجزای برابر این پیکره ایم، و همه در این خانه حق و سهمی برابر داریم. باری سهراب عزیز، تو بمان، برای چنین ایرانی که در آن کودک کرُد روی مین نرود و از کمبود امکانات و سرما نمیرد، تو بمان...که ترا من چشم در راهم...

پی نوشت:

**در این یادداشت قصد هیچ بحثی در مورد مسئله ی قومیتها را نداشته ام،این نوشته ی کوتاه تنها به دغدغه ی نقض حقوق و در بند بودن یک انسان نگاشته شده، انسانی که دوست من است و عواطف من با او و خاطراتی که با او داشته ام گره خورده .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 18:5  توسط آزادیخواه  |