|
|
|
|
|
تولد ٬ فقط یک بهانه است، همین! آن هم کسی که روز تولدش باشد و خودش نباشد ! وقتی جشنی نیست ، کیکی نیست ، کادو و شمع نیست! آواز و رقص و چوپی... نیست! دقیقن همین ، پس چی ، کی ، هست که تولد باشد! فقط با یاد که نمی شود تولد گرفت ، می شود؟ فرق هم نمی کند پنج بهمن یا چند بهمن ! سهراب کریمی یا مرتضا اصلاحچی ! کرد یا چپ ...یا... - غریبه ، غریبه است آقا ! پای اش که از جلپاره گلیم خارج شد به ما ربطی ندارد که به اوین می رسد.. نه بگو ! بگو ، خجالت نکش.بگو گورهای بغل دست ابراهیم لطف الهی خالی است! بتون ریخته شده و آماده! مجانی هم هست ، خرج کفن و دفن هم با ما! ای آقا مثلن قرار است برای تولد سهراب بنویسم..کاش کس دیگر می نوشت اما به هر حال... آخر چه بنویسم! و قتی نیست. نه جشنی نه کیکی نه رقصی...فقط تولد که بهانه نمی شود. امروز تولد سهراب... آخر در این سرما که پریشان * هم زیر لحاف سرد و نمور برف به خواب است ، کجا آخر این انگشتها به هم می آیند برای نوشتن! آن هم نوشتن از تولد!که خود سخت ، جبر است..که سهراب هم اگر خود می شنید که رفیق "تولدت مبارک" با صورت شاده و خنده های گشاده ترش می گفت "ول کنید این سو سول بازی ها را..."! نه دوستان نمی شود این متن به هیچ صراطی مستقیم نمی شود که جشن نامه تولد شود. همان بهتر که برویم آرام در پیاده رو ها قدم بزنیم و در حوالی همین مردم سر در کلاه ، در همان کافه ای که آخرین دیدار مان را میز بان بود ، چایی بخو ریم...با یادش ، با یادشان سهراب..... و مرتضا نیز هم ... هر دو با قد های کشیده و لاغرشان ، در زندان ، کاش می گفتند با هم: "من از هر چه مرگ است بیزارم من عشقم زند گی است"** تا ما بگوییم: یاران ، میلادتان مبارک!
*پریشان:نام کوهی در قروه. ** ولادیمیر مایاکوفسکی |
||